بعضي آدمها را به هيچ رقمي توسط نظم اجتماعي بازنمايي نمي شوند.حتي اگر هزارسال بگذرد و ما در اعصار جديدي قرار بگيريم هميشه كساني هستند كه وجودشان، رنجشان ومرگشان در جايي قرار نمي گيرد. آنها هيچ صدايي پيدا نمي كنند. آنها هيچ سهمي از برنامه هايي اجتماعي نخواهند برد اين سهم هميشه نصيب دو در باز ها و نان به نرخ روز خور هاست كسي مي تواند بگويد خوب انسان گرگ انسان است. اعتراضي نداريم ولي چرا هميشه در جاهايي كه اين گرگ بودن نفي مي شود، و نظم حاكم مقدس است چنين آدمهايي بيشتر فراموش مي شوند؟ چرا فقط در چنين جاهايي است كه اين آدمها كف معمولي يك زندگي فقيرانه را ندارند، چرا؟ واضح مبرهن است كه به در كوفتنت پاسخي نمي آيد.احتمالا خودت هم از اين وسواس فكري براي فراموش كردن موضوع استفاده خواهي كرد. واضح است كه وقتي بيشتر دلنگران چيزي هستي ، كمتر براي آن كاري انجام مي دهي. مانند محيط زيست. از نهنگها و دلفين هاي مرده در ساحل جاسك، تا اتباع غير مجاز بيگانه ي كشته شده در سفرهاي گوسفندي تا خواهران شرمسار آب آينه تو(به قول سيد علي صالحي) كه اكنون براي طنابهاي ضخيم آونگ شده اند، همه ي ما در اين جامعه ي مقدس محكوم به نابودي فرسايشي بخش عظيمي از توانمان و جسم مان در گذر نسل ها هستيم.ما بهاي آينده ايم.
2. وقتي يك فيلم را مي بينيم و خود را جاي قهرمان آن مي گذاريم يا اگر كمي بزرگتر شده باشيم از آن فيلم لذت مي بريم و اين جايگزيني را دروني تر مي كنيم ولي يك مسئله را به راحتي جا مي گذاريم، آن اينكه در زندگي واقعي ما بخشي از سياهي لشكر يا افراد حذف شده ي فيلم هستيم. يا يك شب كه بيدار مي ماني مثل بقيه ي شبها و با خودت مي گويي دنبال چي هستم، آن سوراخ گم شده كجاست دنبال چه دريچه اي مي گردم و مي گشتم. نمي داني. شايد دنبال هيچي نگردي جز آن حرف آخر داستان "آيا آندروئيدها ...." سزاوار آرامشي طولاني بودن.
3.اين كه وضع هيچ تغييري نمي كند حتي با گذشت سي سال اين همان چيزي است كه به قول بنيامين فاجعه است. فاجعه پريده رنگ و خاكستري كه به قول نيما عروق زخمدار ما را به تشنج مي كشند.
جهان
خيالي جهاني است كه هرگز كاملا فتح نشده است. جهان گذشته است٬ نه
جهان آينده. جلو رفتن هنگامي كه به گذشته چسبيده اي همانند كشيدن غل و زنجير آهني
است. "هنري ميلر"
در
دستانم تنها واژه اي دارم كه مدتهاست بر زبان نراندم. بسيار سفارشها به من
گفتند-حتي ندانم كي گفت- كه در دستانت باش كه باشد.خورشيد امروز بالاتر از هميشه آمد و هيچ اميدي
به نيمروز نيست و براي نگفتن يك حرف يا يك پيام دلايل بسيار هست. و ممكن است٬ يك
واژه را بسيار بگوييم و بسيار چيز ها بشنويم٬
صدايمان زنند٬ براي اينكه به ما نياز داشته
باشند براي انجام كاري٬ و يك واژه را نگوييم٬
اعتبارش را از دست داده است٬ براي خودمان و براي آنكه
مي شنود. چيزي مي گويد بمان٬ تو از من طلبكاري و آن
واژه مي ماند. از نگريستن بي بهره است٬ گريستني هم نيست. براي
رضاي خود كاري نمي شود.
يك كار پيشنهاد مي شود. بايد گفتگويي را در
خرابه هاي تابستان حمل كنم؟ شغل خوبي است. حمل گفتگو سخت نيست٬
تكرارش، تكرارش نمي دانم. وقتي زمين مي لرزد واژه اي تكرار مي شود. كسي ترك مي شود
واژه اي تكرار مي شود. نمي دانم٬ و قرار شد گفتگويي را
تكرار كنم. دنبال خرابه هاي تابستان گشتن كار سختي نيست. مي توانيم سراغ شببروم٬ با
اينكه خورشيد هنوز بالاتر مي رود. چون اميدي به نيمروز نيست٬ شب
قبل را بر مي گزينم. شب قبل رفتهو پيدا
كردنش كمي سخت است. ظاهرا هيچ راه قانوني و منطقي اي نيست. بايد كسي را پيدا كنم
كه رشوه بگيرد. خاطرات راههاي غير قانوني زيادي دارند. ديشب فقط درد و تهوع داشتم
و ظاهرا شب آرامي بود. ولي در دل شبهاي آرام اتفاقهاي سهمناكي مي افتد. فقط چند
كلمه دارم" سلام. خوبي؟ چه خبر؟" اينها كلماتي معمولي اند. ناگهان دردي
شروع مي شود. واژه در ذهنم مي چرخد و مي چرخد٬
وسرگيجه مي گيرم. كمي استفراغ مي كنم اما واژه بيرون نمي آيد. جاي خودش را پيدا
كرده و فكر كنم به تمام بدنم چسبيده است. از اينرو واژه را در دستانم دارم كه
هروقت دستانم را مي بينم واژه مي گويد مرا تكرار كن، قبل از اينكه روزها تكرار
شوند.
روز
اول كار( در واقع شب اول كار) در اولين خاطره به زني تازه عروس مي گويم: "سلام.
خوبي؟ چه خبر؟" دستانش را به طرفم مي آورد و مي گويد تو كيستي؟ تو كيستي كه
دراين شب ديجور آمده اي و خبر مي خواهي؟ هنوز نيرويي براي زندگي نگرفته ام كه
شوهرم را بردند و قلب من در زير سينه ام كورسويي صدا دارد. در عوض قلب من مي تپيد٬
مني كه مدتها در بستر٬ بر جا ضرباني ضعيف داشته
ام. او چشماني درشت داشت كه فاصله اي با اشك نداشتند. اشكها از صورتش پايين آمدند
و در سفيدي چشمانش رگهاي خوني ظريفي بودند. گفت: و تو اي زيبا روي٬ آن
شب كه زمين را آفريده اند تو بودي، و الان كه زمين به پايان مي رسد نيز تو هستي.
اولين نفر و زني بود كه به من زيبا روي مي گفت. واژه گفت: مرا تكرار كن مرا تكرار
كن. دستانم را بستم. حسي آميخته از همدردي٬
دوست داشتن و در آغوش كشيدن در درونم شعله مي كشيد. واژه نيز با صدايي خفه مي گفت:
مرا تكرار كن. در ذهنم گفتگو را تكرار مي كردم" سلام. چطوري؟ چه خبر؟" .
زن گفت: تو اي مرد٬ زيبايي ام را مي فروشم.
پستانهاي بي پناه و آواره ام را مي فروشم، كه هر كسالتي را درمان است. تو اي زيبا
روي چطور قدم بردارم كه شهوت و جاه طلبي جواني ام در ابتدا خاموش شد٬ من
اينها را مي فروشم كه آنها را ببيني و آنها را فراموش كنم. چيزي درون شب به صدا
درآمد و تن من بر خود مي لرزيد. دستانم را باز كردم و واژه را بر زبان آوردم. زن
چون اشكي از چشمانم سرازيرو احساسش بر
صورتم پهن شد.
فکر
کنم واژه روی پوستم آمده است و یا بیرون زده است و تا مدتی نیست و من با خودم تنها
هستم. اول فكر کردم حالم بد می شود ولی واژه بدون هیچ اثری بیرون آمد. الان شب است
و تا چند ساعت دیگر صبح می شود و من آن صبح را بیاد دارم. وقتی از خواب بیدار بشوم
دردی جسمی خواهم داشت، دوست خواهم داشت یک صبحانه ی مفصل با چایی گرم بخورم. بعد
مثل هروز خورشید طلوع خواهد كرد و بالا می آید و هنوز نمی دانم قرار است خورشید
بالاتر از همیشه در آسمان بدرخشد و کوره هایی را گرم بکند که همه چیز را تغییر شکل
بدهند. می دانم که چند ساعت به صبح مانده و وقتی دیگر ندارم و شغلم تمام می شود.اسبها را زین می کنم و مغزم و تاریکی را با سری
باز رها می گذارم و طی الارض تا خاطره ای دیگر می رانم. خاطره مربوط به اوایل این
شب است وقتی خورشید غروب می کرد. دختری با روسری ای روشن و لباسی تیره در کنار
غروب خورشید در حومه ی شهری که در آن دختران تا قبل از ازدواج،در زندان خانه بودند،
راه می رفت. او هدیه ای از هدایای خداوند همراه داشت، غمی درونی با بغضی در گلو که
هر مردی را وادار به گفتگو، کنجکاوی و کند و کاو می کرد. گفتم: "سلام.
خوبی؟چه خبر؟" لبخند خشکی زد و آب
دهانش را قورت داد و گفت: سالهاست در این خانه زندگی می کنم بدون لمس هیچ مردی،
شاید تو نیز چنین فکر کنی. مندر زندانها،
در خوابگاهها، در خیابان، در ورزشگاهها، در فروشگاهها و در خانه هایی به غیر از
خانه ی خودم ممکن است دوست داشته شوم و آرزو شوم برای کسی که مدتی پیش او باشم و
آرامش کنم، دلداریش دهم بدون اینکه روسپی شوم، ولی من اینجا خاطره ای تلخ هستم.
ومن ممکن است در بیابان دوست داشته شوم و اینجا بیابان هم نیست. و من ممکن است در
زندانی دوست داشته شوم و کسی را شفا دهم ولی اینجا زندان نیست. پس اینجا کجاست ای
مرد، ای زیبا روی. تو کسی هستی که باید دوست داشته باشم؟ یا من تو را نجات می دهم
و معشوق می شوم؟ اینجا کجاست؟ خواب هست و یا تو واقعا یک مرد هستی؟ و چرا اسب تک
شاخ سوار شدی؟ تو از سرزمین خانه ی من هستی؟
تكرار
ديوانه وار يك كار تا تهي شوي، تكرار پشت سر هم، كه آگاهي از بين رود و آگاه باشي
كه چنين هست و نداني كه چرا تكرار مي كني؟ تكرار همراه تمنا، تلخي، رها شدن،
ديوانه وار و خود ويرانگر. به كسي چيزي نگو. اين تكرار آخر هست، ولي نيست. تكرار
آخرين تمنا، تمنا چه واژه ي شيرين تلخي هست به رنگ شراب ارغواني. من مي گويم، مثل
هميشه، واژه گفته مي شود و انگار همه چيز از بيرون به درون مي آيد.
قندان بدون قند معنايي ندارد. بيش از نيمي از حروف قندان قند هست. پس آنچه مربوط به قندان هست به نوعي به قند مربوط مي شود. مي گويند قندان از نوادگان كاسه هست كه مي توان در مواقعي كه ليوان يا كاسه اي نباشد از آن استفاده كرد. البته بيشتر كاردستهاي بشر اوليه مي تواند جاي هم استفاده شوند٬ در واقع اين وسايل يك سير تكميلي را پشت سر گذاشتند تا به دست ما رسيدند. مثل بعضي وسايل قندان ممكن است ريشه در اشرافيتي خاص داشته باشد٬ مثلا سرمايه داري در چند هزار سال پيش جام آبنبات خاصي را سفارش داده كه بعد از آن ديگر يك سنت شده بود. پس قندان از آن وسايلي است كه كسي آن را اختراع نكرده بلكه به مرور زمان بوجود آمده و تكميل شده است. در تعريف قندان مي توان گفت : فنجان يا كاسه اي براي نگهداري قندها. پس دليل تمايز و نامگذاري قندان قند هست. البته اگر بخواهيم عشقي ناب را توصيف كنيم مي توانيم بگوييم قندان. قندان بي قند اسمش قندان مي ماند. اگر ديگر قندي در آن نباشد و استفاده هاي ديگري از آن شود باز هم قندان است. انسان عاشق هم همينطور است٬ مي ماند اگر در عشقش ناكام شود ولي ديگر آن آدم قبلي نيست. قندان چندان وسيله اي شاعرانه اي نيست. ولي از عموزاده هاي يك وسيله ي شاعرانه هست يعني گلدان. گلدان اصالتش از خاك هست. تشنه مي شود و نياز به تنفس دارد. قندان بي شيله پيله و زندگي را جدي نمي گيرد و در بيشتر مواقع كلاهي دارد كه به احترام هركسي هر انساني از سر برداشته مي شود. من قندانهاي زيادي در خانه ديدم. قندانهاي پلاستيكي٬ شيشه اي٬ چوبي و فلزي. هر قندان در خانواده عمري دارد. ما يك قندان استيل داريم كه بيش از سي سال دارد. دو دسته در دو طرف و يك كلاه با حال دارد. ميتوان يك دماغ و يك دهان و دو چشم برايش كشيد و دسته هايش هم گوشهايش هستند. بعد از جاودانگي با آن صحبت كنيم و سپس آن را زير خاك مدفون كنيم براي آيندگان كه اگر آن را پيدا كردند مدتي در زمانهاي خيلي پيشتر در آينده به ياد ما بيافتند و كنجكاو شوند كه ما چگونه مي زيستيم؟ چگونه عاشق مي شديم؟ و آيا هرگز به همديگر مي گوييم دوستت دارم؟ مردان چطور عشق مي ورزيدند؟ چطور خيانت مي كردند؟ دختران چطور زن مي شدند؟ چه شعرهايي مي خوانديم؟ چه آرزوهايي داشتيم؟
روياي سبز
بيدار شد چنان كه بعد از شصت سال مردي بر مي خيزد ولي مي دانست مي تواند روي چند اسكناس توي جيبش حساب كند. چشمهايش را با دستانش ماليد و اشك ها سرازير شدند. مقاومتي نشان نداد و شروع به گريه كردن كرد و گفت:" دخترمو مي خوام دخترمو مي خوام عملش نكنيد عملش نكنيد من مي خوام سالم باشه ها ها بچه هاش خيلي خوشگلند اونها نمي خوان مادرشون عصا بزنه ها ها ..." مريم وارد اتاق شد و از جيب مرد كمي پول برداشت لباس پوشيد و از خانه بيرون رفت. پياده تا داروخانه بيست دقيقه راه بود. مريم به زن گفت: يه تفنگ بچه مي خوام. خانم پشت باجه گفت: بايد بگيد اسپري كودك اگه كسي بفهمه مخصوصا اگه سازمان پرورش كودكانن آرام و درخشان بفهمه ما را جريمه مي كنه. مريم گفت:ظاهرش كه شبيه تفنگه تازه من به اولين بچه ام حامله ام. چهار ماهشه دكتر مي گه دختره. لطفا يه سبز روشن بدين. بفرماييد. مريم در راه بازگشت از سيگار فروشي يك ژلاتين خريد. عصباني كه بود مي گفت ژله. له. گه . حرف لام را با تكيه ي زياد تلفظ مي كرد. وقتي وارد خانه شد شوهرش هنوز داشت گريه مي كرد. يكي از ژلهاي سبز را درون جعبه ي خشاب مانند اسپري كودك گذاشت و آن جعبه كوچك را مثل خشاب به داخل اسپري هل داد تا چفت شد. وارد اتاق شد مرد به حالت گريه گفت: بگو از دخترمون محافظت مي كني. ديدمش يه مادر خوب شده بود مثل تو. پنجاه شصت سالش بود موهايش..... نه نه من نمي خوام بخورم بذار حرفم را تمام كنم. خفه شو پدر سگ تخم جن. دهنش را باز كرد و ماشه را كشيد.
مرد درون رخت خواب گفت: تو ديگه كي هستي؟ شبح گفت:من هشدار هستم شايد فكر كني كه يك حس هستم وي يك لحظه ام. كمي شبيه من هستي. تو نمي دوني كه همه چيز تغيير كرده ودنبال چيزي مي گردي كه هرگز پيدا نمي كني. چون رفته است.
مريم از بازار يك پيراهن پروتئيني خريد. فروشنده گفت كه اول بايد يك ساعت آن را بپوشي تا پيرهن بدنت را بشناسد. بدنت يك حالت تدافعي به خود مي گيرد يا مي خارد يا در چند جا تاولهاي كوچك مي زند. بعد بايد پيراهن را در آوري و به حمام بروي و بدنت را خوب بشويي. پيراهن را هم بايد خوب بشويي تا صاحب يك پيراهن نامرئي شويد. پيراهن بخشي از وجودت مي شود. مريم رنگ سبز روشنش را انتخاب كرد. و باخود فكر كرد كه حالا كه يك ماه از پاييز گذشته شايد شوهرش بيشتر از يك ماه نتواند آن را بپوشد ولي مي تواند زير لباسهايش آن را بپوشد چون خيلي راحت هست. با اين فكرها به خانه رسيد.
در را باز كرد و شوهرش هنوز در رختخواب بود. پيراهن كادو پيچ را پشت سرش قايم كرد در اتاق را باز بود. گونه هاي شوهرش را بوسيد. تيزي ريشهاي شوهرش او را كمي قلقلك داد و از اين كار به وجد آمد. كادو را به شوهرش داد. مرد گفت: فكر كنم خيالاتي شدم. تو كه به بازار رفتي در حالت بيداري كابوس ديدم. نگران نباش بخاطر شيفتهاي شبه. شايد اين هفته نبايد اضافه كار كار مي كردي. بازش كن و به هيچ چيزي فكر نكن. امروز بريم بيرون. باشه تازه امروز احساس خوبي دارم دوست دارم خاطراتش ثبت بشه. خب پس تو سنسور هاي صوتي را بياور تا من كادو را باز كنم و بقيه سنسور ها را آماده كنم. باشه دوست دارم وقتي كادو را باز مي كني حالت صورتت را ببينم. باشه پس برو سنسورها را بيار تا اين لحظه را هميشه داشته باشيم.
مريم گفت: هيچ وقت پاييز را اينقدر كشف نكرده بودم فكر كردن به اين درختها كه روزي سبز بودند دل آشوبم مي كنه. عزيزم ثبت مي شه حرف هاي ناراحت كننده نگو. ولي من مي خوام همه ي احساسم منتقل بشه شايد يه روزي تو را خوشحال كنه ولي باشه ديگه از اين حرفها نمي زنم. ببين من خاطرات آشناييمان را آوردم همونطور كه قول داديم اونها را به بنگاه معاملاتي خاطره مي بريم و مي فروشيم. باشه ولي من خيلي آنها را دوست دارم. مرد با پيراهن سبزش مريم را در آغوش گرفت و احساس كرد كه بدون لباس مريم را در آغوش دارد.مرد گفت: تازه بعضي وقتها دخترم بهم پول مي ده نيازي نيست اين خاطراتو بفروشيم. ولي تو به من قول دادي. اشك از چشمان مرد سرازير شد." نه اونها را نفروش. به اونها نياز دارم. اونها را نفروش". مريم گفت: تو معتاد شدي و به طرف بنگاه رفت.
مرد گيج شد و سؤالهاي زيادي از خود مي پرسيد ولي زياد نمي توانست فكر كند يا سرش را مدتها در حالت تفكر فرو ببرد چون گريه اش مي گرفت. قبل از اينكه گريه اش بگيرد چندتا ژل خورد و سعي كرد بياد بياورد آنچه فراموش كرده است وآنچه رفته. به يك مؤسسه ي بازيابي خاطرات رفت و چند تا خاطره به آنها داد تا شايد بتوانند خاطرات آشنايي با مريم را نيز بازيابي كنند ولي جوابش كردند. به خانه رفت سه ساعت تا شيفتش وقت داشت. خاطراتي كه امروز خريده بود را مرور كرد. اسم خاطره"رؤيا" بود. بچه اي كه راه رفتن ياد مي گرفت و اولين واژه ها را به زبان مي آورد. اين خاطره اسمش "ديگران" بود رويش يك خط نوشته بود"صحبت با موجوداتي ديگر" . در آن مردي داشت با هوا صحبت مي كردوساعتهاي زيادي در رختخوابش بود و نشسته و باجديتي خاص صحبت مي كرد. يك زن معمولي راه مي رفت در بازار لباس مي خريد ناخونهايش را با حوصله مي گرفت به لبهايش رژ لب مي زد و خطوط چهره اش محو و زيبا بود و اسم خاطره "عشق" بود. خاطره ي بعدي مردي بود كه براي كارخانه اي كار مي كرد و مبلغ ناچيزي مي گرفت با ماهانه مقداري از محصولات همان كارخانه يعني ژله. مرد سعي كرد آن را بشناسد تا بتواند با او ارتباط برقرار كند. مرد متعجب شد و ژل آخري را بدون آب خورد.
همه ي پس انداز مرد مبلغ ناچيزي مي شد و با آن مي توانست با صرفه جويي دو ماه بدون حقوق زندگي كند. مرد به خاطره فروشي هاي ديگر شهر رفت و چند خاطره خريد. بعد از چند روز به اهواز و سپس به تهران رفت و در انجا نصف پولش را خرج كرده بود چون بيشتر خاطره مي خريد. تهران به آشفتگي اش بيشتر دامن مي زد بعد به يزد رفت تا بتواند بادگير هاي فضايي را از نزديك ببيند. در يزد آخرين پولهايش را خاطره خريد وتنها براي يك شام مفصل پول داشت. وقتي خاطره ها را ديد مطمئن شد كه همه ي خاطرات را ديده است چون همه ي خاطرات شهرها متعلق به خودش بوده اند. احساس سبكي خاصي مي كرد و ماه شب چهارده همه جا را روشن كرده بود و مرد بعد از مدتها ماه را ديد آنچنانچه مريم پاييز را ديده بود. مرد خود را به يكي از رستورانهاي كنار بادگيرهاي فضايي به يك شام مفصل دعوت كرد.
جاده ي آسفالت زير مهتاب افتاده بود تا پشت تپه هاي دور كه روي آنها تك درختهاي سدر ميان زمين در آيش به چشم مي خورد. اين سو و آن سوي جاده دو نفر نشسته بودند ، شايد يك نفر هم وسط جاده دراز كشيده بود.آن كه دراز كشيده بود من بودم و آن كه آن سو نشسته بود داشت از قنات آب مي خورد . آب كه از زمين بيرون مي آمد در آنسوتر كسي آن را بسته بود و من در فاصله ي جريان آب بودم و روي جاده در دالان مهتاب خواب هفت كشور سيراب را مي ديدم.
در آخر در اينجا هم با استخوان بلعيده شديم. بيش از شش ماه در اين شهر با موسيقي زنده بوديم: تاكين هد، راديوهد، بلك سبت .... . تا قبل از انتخابات براي پايداري تا آخرين رمقها مايه گذاشتيم، و مانند قبل از جسم خود سر خورديم: "وقتي در يك كوچه با دوستي حرف مي زنيم صدايمان نا آشنا است، كسي ديگر حرف مي زند و چه سخت است انديشيدن در اين لحظه كه صداي خود را بشنوي و نشناسي و موظف هستي جسمي نا آشنا را حمل كني و بر لبه اي ديگر، نا آشنا و سخت لمس نا شدني، و با ميلي لمس نا شدني تر راه بروي. و اكنون تو هستي كه به صداها مي نگري، وظيفه ي حمل اين جسم، اكنون هست، كسي كه صدايي نا آشنا مي شنود و مي نگرد، از جسم و جان بالاتر مي رود، مثل گردي بر جسم و جان مي نشيند. فقط دريچه اي از چشمان هستيم كه به بيرون مي نگرد، نه خود چشم، بل فاصله ي دو پلكها- از ميان دو پلك اندوه هايي حس مي كنيم كه از جنس آدمي نيستند، و چه بسيار دردها و اندوهها كه وصف نشدني هستند-. بدنهامان را پيش رو داريم: سينه، شكم، دستها، عورت، رانها، پاها و تصوير مبهمي از صورتمان. ما همين هستيم؟ بايد چه كنيم؟ اين سؤال، ما را از جسممان جدا و آواره مي كند. دستي كه به دستور من جابه جا مي شود و از آن من نيست، پاهايي كه بدستور من راه مي رود و از آن من نيست، ميلي كه از درون من مي جوشد و از آن من نيست. و تو- جسمت نه – تنها مي شوي. و ناله هايت را دستانت نمي شنوند. بدنت را به خودش وامي گذاري، نشسته اي؟ يا پياده مي روي؟ حمام هستي؟ يا درس مي خواني؟ چه كار مي كني؟ هر كاري متوقف مي شود و بدنت تو را تنها مي گذارد، و تو بدنت را به خودش وا مي گذاري، لحظه اي يا لحظه هايي."
با اين همه، فرد شيزو مدتهاست كه به "من" مثل پاپا-مامان باور ندارد. فرد شيزو درون اين مسائل نيست، بلكه بالا، پشت، زير و در جاي ديگري است. و آنجا كه او هست مسائل، دردهاي برطرف ناشدني و فقرهاي تحمل ناپذير وجود دارد، اما چرا مي خواهيم او را به آنجايي كه از آن خارج شده است بازگردانيم، چرا مي خواهيم او را به مسائلي كه ديگر مسائل او نيست بازگردانيم، چرا مي خواهيم حقيقت او را كه گمان مي كرديم با اداي احترام صوري به آن به قدر كافي ستوده ايم به ريشخند بگيريم؟ خواهند گفت كه فرد شيزو ديگر قادر به گفتن "من" نيست و بايد اين كاركرد مقدس بيان را به او بازگرداند. اين همان چيزي است كه او با گفتن اينكه آنها باز هم مرا مي كنند، خلاصه مي كند.1 " ديگر من نخواهم گفت، ديگر هرگز اين كلمه را نخواهم گفت، بيش از حد احمقانه است. هروقت آن را بشنوم به جاي آن، سوم شخص مي گذارم، البته اگر يادم باشد. اگر اين آنها را سرگرم مي كند. اين كار هيچ چيز را عوض نمي كند".2 و اگر او باز هم "من" بگويد، باز هم فرق نمي كند. چقدر از اين مسائل بدور است، چقدر فراتر از آنهاست. حتا فرويد هم از اين ديدگاه محدود من خارج نمي شود. و آنچه او را از اين كار باز مي داشت فرمول سه گانه ي اوديپي و روان رنجورانه ي او بود: پاپا - مامان - من. بايد از خود پرسيد كه آيا امپرياليسم تحليلي عقده ي اوديپ فرويد رابه بازيافتن مفهوم ناخوشايند در خودمانده گي بكار رفته در مورد شيزو فرني و تضمين آن با اقتدار خويش هدايت نكرد. چون در نهايت نبايد پنهان كرد كه فرويد شيزوفرنها و مقاومت شان در برابر اوديپي شدن را دوست نداشت بلكه بيشتر تمايل داشت با آنها مثل حيوان رفتار كند: او مي گفت شيزوفرنها واژه ها را به جاي چيزها مي گيرند، آنان بي تفاوت، خود شيفته، گسسته از واقعيت و ناتوان از انتقالند، آنان به فيلسوفان شبيه اند،"شباهتي نامطلوب".3
شيزوفرن نيز كه با گامهاي بلندش بي وقفه سرگردان است و از جايي به جايي مهاجرت مي كند و سر مي خورد، هر چه بيشتر در قلمروزدايي فرو مي رود و روي بدن بدون اندام خود تا نهايت تجزيه ي عضو جامعه پيش مي رود، و شايد همين پياده روي شيزوفرن شيوه ي خاص او در بازيافتن زمين باشد.4
1و3و4- از مدرنيسم تا پست مدرنيسم – ضد اوديپ: كاپيتاليسم و شيزوفرني – ژيل دلوز و فيليكس گتاري – نيكو سرخوش و افشين جهانديده
سال اول دانشگاه، شهر تهران مدينه ي فاضله بود. شهري در خواب، شهري عظيم با
بناهايي بلند و خيابانهايي پاكيزه، شهري براي زندگي با معشوق. تهران رؤيا بود
همراه با اتاقي دنج در آنجا و انضباطي در نوشتن و ديدار هفته اي يك بار با دوست
داشتن. شهري كه بتوان در آن همه ي آدمهايي كه در زندگي تو تأثير گذار بودند را
ببيني. همه چيز در گويي شيشه اي ديده مي شد. تو ابتداي خيابان ايستاده بودي و همه
شهر را از درون گوي از ابتداي خيابان مي ديدي: پاكيزگي، نظم، دوست داشتن، روزمرگي،
خريد روزانه، پاساژها و شلوغي رهايي بخش پياده رو، و يك رودخانه ي عظيم كه از ذهن،
از دماوند سرچشمه مي گرفت و آرام به شهر مي آمد و همه جا را آبياري مي كرد و صداي
آب روزمره بود، نشان از حياط سترون روزمرگي، اما گوارا بود چون روزمرگي همراه
معشوق، وقتي آن را به ياد مي آوري بعد از از دست دادن. يك ليوان از رودخانه آب بر
مي داري و به ديوار داخلي ميدان آزادي تكيه مي زني و از دور آقا محمد خان را مي
بيني كه بعد از لشكر كشيي نفس گير دارد به ييلاق مي رود، دست بلند مي كني و بلند
صدا مي زني: خان، معشوق مرا نديدي. خان رو بر مي گرداند و دنبال صدا مي گردد و كسي
نمي بيند و فكر مي كند اين صدا هم مثل رؤياهايي كه در مورد ايران مي بيند حقيقت
دارد و نمي توان آنها را ديد. مأيوس مي شوي و دوباره معشوق را به شروع رؤياي ديگر
رها مي كني. پياده به ميدان انقلاب مي روي تا كتابي در مورد تاريخ پيدا كني، تاكسي،
اسبي، سواري يا درشكه اي نمي بيني. به راه خودت ادامه مي دهي كه صداي شليك گلوله
هاي توپ را مي شنوي. نقشه را از زير شال دور كمرت بيرون مي آوري نگاه مي كني مي
بيني راه را اشتباه آمدي، الان بايد نزديكيهاي مجلس باشي. زير نقشه را مي بيني
نوشته تهران سال 88 پس نقشه هم قديمي نيست. دوباره صداي توپ را مي شنوي. دو سه نفر
در خيابان مي دوند يكي از آنها آخوندي است با امامه ي سياه و صورتي آفتاب سوخته و ريشي سفيد. صدا مي زني:
حاج آقا چي شده. مي گويد مجلس را به توپ بستند. مي گويي معشوق من هم آنجا بوده. مي
گويد يا صاحب الزمان ملك ديدم. جلوتر مي روي عمارت عظيمي مي بيني، كه بيشتر
ديوارهايش جاي گلوله ي توپ ديده مي شد و چند مجروح و كشته در اطراف افتاده بودند.
يكي از مجروحها را بر مي داري . مي گويد: اگر نماينده شدي نگذار امتيازات كندن چند
حلقه چاه تهران را به انگليسي ها بفروشند، و سپس مي ميرد. آخرين پرتو نور به عمارت
مي تابيد، شهيد را برمي داري و داخل كوچه اي مي روي تا به رودخانه برسي. او را در
رودخانه مي شويي و همانجا دفنش مي كني. و آرام خسته از روزي پر كار كنار قبر دراز
مي كشي كه پيرمردي را از دور مي بيني. مي گويي: سلام پدر. نجوا كنان مي گويد:
ري را...صدا مي آيد امشب
از پشت كاج كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي كشاند.
گويا كسي ست كه مي خواند.
اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوشربايي، من
آوازهاي آدميان را شنيدم
در گردش شباني سنگين،
زاندوه هاي من
سنگينتر:
وآوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر.
يك شب درون قايق دلتنگ
خواندند آن چنان،
كه م هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي بينم.
ري را. ري را......
دارد هوا كه بخواند،
در اين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي تواند.
سكوتي بر همه جا حكمفرما مي شود و با كمي دقت مي تواني صداي پرنده اي را در
دور دست بشنوي. مي گويي: پدر، حقيقت دارد و نمي توان آن را ديد. مي گويد ري را. ري
را....... . مي گويي: كاش معشوق من اينجا بود و كسي در ذهنت مي گويد ري را. ري را.
تو هم مي گويي: ري را و دردي تحمل نا پذير تمام بدنت را مي گيرد و از هوش مي روي.
با صداي جمعيت بيدار مي شوي. يكي با آب رود ماشينش را مي شويد. يكي دراز كشيده
و دهانش را در آب مي نهد و آب مي نوشد. يكي به اسبش آب مي دهد. آخوندي امامه اش را
مي شويد و سربازي لباسش. و مردي به اسبش آب مي دهد. بعد همه با هم مي گويند: زنده
باد زنده باد نفت ملي شد زنده باد زنده باد. پيرمرد رفته بود و تو مي بيني كه روي
قبر نوشته: تن من يا تن مردم/ همه با تن من ساخته اند/ وندر اين مهلكه انداختند.
اين را پير مرد نوشته بود. مردم طرف ديگر رودخانه هستند و تو به راهت ادامه مي
دهي. آرام كنار ساحل رود به رؤياهايت مي انديشي. آنقدر راه مي روي كه خسته مي شوي
و مي گويي ديگر از اينجا جلوتر نمي روم. كمي آنسوتر آسيابي آبي و قهوه خانه اي مي
بيني. اين يك قدم راه برايت دشوار مي شود ولي تشنه هستي و مي داني بايد به
قهوهخانه بروي تا گلويي تازه كني. كمي جلوتر مي روي و روي آسياب آبي را مي خواني .
طبيعي است آسيابهاي بادي هم مي پوسند/ چرا توقف كنم. بهراه رفتن ادامه مي دهي و در قهوه خانه را باز
مي كني. يكي مي خواند: سلام سلام اي شب معصوم/ نگاه كن...... به طرف ميز قهوه خونه مي روي و مي گويي كه
تشنه هستي. صاحب قهوه خانه مي گو.يد: چرا از رودخانه نمي خوري. و مي گويي كه در
بالادست طوفان است و آب رودخانه گلي است. به تو يك ليوان آب مي دهد و مي بيني كه
تمام ديوار ها عكس پير مرد هست . و كسي در قهوه خانه نيست ولي ميزها نا مرتب هستند
و ناگهان صاحب قهوه خانه مي خواند:
پاس ها از شب گذشته است.
ميهمانان جاي را كرده اند خالي، ديرگاهي است
ميزبان در خانه اش تنها نشسته.
در ني آجين جاي خود در ساحل متروك مي سوزد اجاق او
اوست مانده. اوست خسته.
مانده زنداني به لبهايش
بس فراوان حرفها، اما
با نواي ناي خود در اين شب تاريك پيوسته
چون سراغ از هيچ زنداني نمي گيرند
ميزبان در خانه اش تنها نشسته.
صاحب قهوه خانه كتابي به تو مي دهد. روي كتاب نوشته تاريخ. هديه اي از طرف پير
مرد. تو كتاب را باز مي كني و تو مي خواهي از صاحب قهوه خانه بپرسي كه معشوقت را
نديده است. صاحب نيست. كاغذي روي پيشخوان است. " من به خيابان رفتم".
كاغذ را لاي كتاب مي گذاري و خودت به صفحه ي 57 مي روي. به خيابان كه مي رسي آنسوي
رودخانه را لمس مي كني. يك سيگار ارزانقيمت "بهمن" از جيبت در مي آوري و
آتش مي زني. همه در خيابان هستند. همه به رودخانه مي روند. دختران در رودخانه زيبا
هستند زنان در رودخانه زيبا هستند. مردان در رودخانه سلحشور هستند. همه در رودخانه
برهنه هستند و آزاد. به خودت مي گويي به رودخانه بزنم و معشوقم را پيدا كنم. يكي
از پشت سر صدايت مي زند و مي گويد: چه خالي بي پاياني. و ناگهان به مثال اينكه
موسي عصايش را بردارد رودخانه طغيان مي كند. دختران زيبا و مردان سلحشور همه در آب
گل آلود دفن مي شوند. تو مي روي با عزايي كه كم كم فراموش مي شود. هوا سرد است و
تو به پالتو مي انديشي و آرام گام بر مي داري تا به يك مغازه برسي. مغازه اي بدون
شيشه و فروشنده اي نا پيدا كه مي گويد من فقط پالتو دارم و آن هم يكي. مي گويي
براي اينجا ماندن پالتو لازم است. مي گويي پول ندارم. مي گويد: پس برو و از
رودخانه برايم آب بياور. برايش آب مي آوري. مي گويد برو در رودخانه شنا كن. در آب
دستهايت را باز مي كني و چون عقابي تيز پرواز در آب اوج مي گيري. و ناگهان در طوري
عظيم خود را مي يابي. مي گويي من قزل آلام. نه تو ماهي آزاد هستي. و پالتويت را در
مي آورند و تو ساحل را مي بيني كه نزديك است ولي چه دور. مي گويي: حقيقت دارد و
نمي توان آن را نشان داد. ناگهان زمزمه اي آرام مي شنوي كه كم كم رساتر مي شود.
خودت و همه را مي بيني كه در كنار ساحل ايستاده اند. لحظه ي باريدن را منتظرند/
لحظه اي و پس از آن هيچ. يك لحظه فشرده مي شود. طول مي كشد. ولي موسي عصايش را گم
كرد. همه مأيوس شدند و به خيابانها رفتند. يك ليوان آب از رودخانه بر مي داري و به
آنها، نمي دانم به يكي از آنهايي كه در خيابان هستند مي گويي: معشوق من را نديدي.
مي گويد: جوان، جواني. چي مي گي. جوان است. آري، همسن خودمه. جواني اينجاست حتمن
او را مي بيني، حقيقت دارد و نمي توان آن را ديد.
خانه ها تازه، چون نانی که از تنور، به دست پیرانی، یکی گفت: الان جشن دو سالگی در این خانه، چه نان تردی برای بی دندان. پیران تحصن در کوچه آرام، چون پختن نان، چون سابیدن استخوان، دیگری: به نوح می برد عمو زنجیر باف ما را از این انزوا. گفتند همه از هم پشت سر هم و سلام بر تو ای نوح. نوح اسم ما هیچ هجایی از تو ندار ما بر کشتی بگذار گرفته آب کوچه یمان را گرفته دست و پایمان، کوچه ی ما یک ماهی از گربه ترسیدن از همدیگر ترسید که مباد حرکتی که شاید تکان گربه ای.
پریشان احوال نوح چون موهایش بدون لبخندی: سالهاست ما بر ساحل بر دریا بدون نانی سرگردان.
پشت پنجره يك چرخ و هيچ چيز ممكنه ياد، يك سفر كوتاه با خواهر كه آرام از كنار يك از دست دادن، او از دست رفت به اتاق آخر. تكان دست آرام سر به زير از كنار يك از دست رفتن، ديدن ماشين با چيزي بكر در بادي.
گذشته يك سفر كوتاه، سينه ها آرام چون تاولي خزيدن موها در جاهاي نمناك در اين قحطي: تنهايي غمگيني و صداقتي همراه يأس (بوته هاي هرزي بروي استخوان ران).
و من خشونتي پنهان لاي دستها، كوتاه سفر آن در جعبه اي مهر و موم در ماشيني از باد.